مرگ من

با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفيق...

 

دکلمه مرگ من با صدای استاد سعید پور محمودی

شاعر:کیوان شاهبداغی

 

دانلود فایل صوتی

محتوای بیشتر در این بخش: « مرگ انسانیت هیچکس نیست »

اطلاعات تکميلي

  • متن:

    با سلامي ديگر، به همه آنهايي، که تو را مي خوانند با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفيق
    که دگر فرصت ديدار شما، نيست مرا نوبت من چو رسيد، رخصت يک دم ديگر، چو نبود
    مهرباني آمد، دفتر بودن در بين شما را آورد نام من را خط زد و به من گفت که بايد بروم
    من به او ميگفتم، کارهايي دارم، ناتمامند هنوز او به آرامي گفت: فرصتي نيست دگر
    و به لبخندي گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا هر چه در کاغذ اين عمر نوشتي، تو، بس است
    وقت تمام است عزيز، برگه ات را تو بده منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگير
    من به او ميگفتم: مادرم را تو ببين، نگران است هنوز تاب دوري مرا، او ندارد هرگز
    خواهرم، نام مرا ميگويد، پدرم اشک به چشمش دارد نيمي از شربت ديروز، درون شيشه ست
    شايد آن شربت فردا و يا قرص جديد معجزاتي بکند، حال من خوب شود
    بگذريم از همه اينها ،راستي يادم رفت کارهايي دارم، ناتمامند هنوز
    من گمان ميکردم، نوبت من به چنين سرعت و زودي نرسد
    من حلاليت بسيار، که بايد طلبم من گمان ميکردم، مثل هر دفعه قبل
    باز برميخيزم، من از اين بستر بيماري و تب راستي يادم رفت، من حسابي دارم، که نپرداخته ام
    قهرهايي بوده ست،که مرا فرصت آشتي نشده ست مي تواني بروي؟ چند صباحي ديگر، فرصتي را بدهي؟
    او به آرامي ميگفت: اين دگر ممکن نيست و اگر هم بشود، وعده بعدي ديدار تو باز
    بار تو سنگينتر و حسابي بسيار،که نپرداخته اي دم در منتظرم، زودتر راه بيفت
    روح مهمان تنم، چمدانش برداشت گونه کالبدم را بوسيد
    پيکر سردم، بر جاي گذاشت رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند
    چشم من خيره به ديوار، بماند دست من از لبه تخت، به پايين افتاد
    قلبم آرام گرفت، نفسي رفت و دگر باز نيامد هرگز دکتري هم آمد، با چراغي که به چشمم انداخت
    گوشي سرد که بر سينه فشرد و سکوتي که شنيد خبر رفتن من را، به عزيزانم داد
    وه چه غوغايي شد، يک نفر جيغ کشيد خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود
    يک نفر گفت: خبر بايد داد که فلاني هم رفت مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد
    چشم هايم را بست،گفت اي طفلک مادر اکنون، ميتواني که بخوابي آرام ياد آن بچگي ام افتادم،که مرا ميخواباند
    باز خواباند مرا،گر چه بي لالايي پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظي تلخي کرد
    خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست راديويي کوچک، و لباسي که خودش هديه نمود
    شيشه قرص و دوا، و به ترديدي، انگشتري ام را نستاند جانمازم بوسيد، گوشه ساک نهاد
    و برادر آمد، کاش يک ساعت قبل آمده بود قبل از آنکه مادر، چشمهايم را بست
    او صدايم ميکرد، که چرا خوابيده ام، اندکي برخيزم، تا که جبران کند او
    اشک بر روي پتو ميباريد گل مهري ديگر، به چنين بارش ابر،
    فرصت رويش بر سينه ندارد، افسوس يک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل بايد
    راستي هم که برادر خوب است من که مدتها بود گرمي دست برادر را،
    احساس نمي کردم هيچ باورم شد که مرا ميخواند و دلش سخت مرا مي خواند
    يک نفر تسليتي داد و، مرا برد که برد صبح فردا همگي جمع شدند، با لباساني سياه و نگاهاني
    سرخ پيکرم را بردند و سپردند به خاک خاک اين موهبت خالق پاک
    چه رفيقان عزيزي که بدين راه دراز بر شکوه سفر آخرتم، افزودند
    اشک در چشم، کبابي خوردند قبل نوشيدن چاي، همه از خوبي من ميگفتند
    ذکر اوصاف مرا، که خودم هيچ نمي دانستم نگران بودم من، که برادر به غذا ميل نداشت
    دست بر سينه دم در استاد و غذا هيچ نخورد راستي هم که برادر خوب است
    گر چه دير است، ولي فهميدم که عزيز است برادر، اگر از دست برود
    و سفربايد کرد، تا بداني که تو را ميخواهند دست تان درد نکند، ختم خوبي که به جا آورديد
    اجرتان پيش خدا عکس اعلاميه هم عالي بود، کجي روبان هم، ايده نابي بود
    متن خوبي که حکايت مي کرد که من خوب عزيز
    ناگهاني رفتم و چه ناکام و نجيب دعوت از اهل دلان، که بيايند بدان مجلس سوگ
    روح من شاد کنند و تسلي دل اهل حرم ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز
    که بدانند همه، ما چه فاميل عظيمي داريم رخصتي داد حبيب، که بيايم آنجا
    آمدم مجلس ترحيم خودم، همه را ميديدم همه آنهايي، که در ايام حيات، من نمي ديدمشان
    همه آنهايي که نمي دانستم، عشق من در دلشان ناپيداست
    واعظ ا ز من مي گفت، حس کميابي بود از نجابت هايم، از همه خوبيهام
    و به خانم ها گفت: اندکي آهسته تا که مجلس بشود سنگين تر
    سينه اش صاف نمود و به آواز بخواند: " مرغ باغ ملکوتم ني ام از عالم خاک
    چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم" راستي اين همه اقوام و رفيق
    من خجل از همه شان من که يک عمر گمان ميکردم تنهايم و نمي دانستم
    من به اندازه يک مجلس ختم، دوستاني دارم همه شان آمده اند، چه عزادار و غمين
    من نشستم به کنار همه شان و چه حالي بودم، همه از خوبي من ميگفتند
    حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتي از من، که پس از رفتن من ساخته اند
    از رفاقت هايم، از صميميت دوران حيات روح منم غلغلکش مي آمد
    گر چه اين مرگ مرا برد ولي، گوييا مرگ مرا، ياد اين جمله رفيقان آورد
    يک نفر گفت چه انسان شريفي بودم ديگري گفت فلک گلچين است، خواست شعري خواند،
    که نيامد يادش حسرت و چاي به يک لحظه، فرو برد رفيق
    دو نفر هم گفتند: اين اواخر ديدند، که هواي دل من، جور ديگر بودست
    اندکي عرفاني و کمي روحاني و بشارت دادم که سفر نزديک است
    شانس آوردم من، مجلس ختم من است روح را خاصيت خنده، نبود
    يک نفر هم ميگفت: من و او، وه چه صميمي بوديم هفته قبل به او، راز دلم را گفتم
    و عجيب است مرا، او سه سال است که با من قهر است يک نفر ظرف گلابي آورد، و کتاب قرآن
    که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من گر چه برداشت رفيق، لاي آن باز نکرد
    و ثوابي که نيامد بر ما يک نفر فاتحه اي خواند مرا، و به من فوتش کرد
    اندکي سردم شد آن که صد بار به پشت سر من، غيبت کرد
    آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم اشک در چشم، عزادار و غمين
    چه غريب است مرا، آن هر روز پيامش دادم تا بيايد، که طلب بستانم
    و جوابي نفرستاد و نيامد هرگز آمد آنجا دم در، با لباس مشکي، خيره بر قالي ماند
    گر چه خرما برداشت، هيچ ذکري نفرستاد ولي و گمان کردم من، من از او خرده ثوابي، نتوانم که ستاند
    آن ملک آمد باز، آن عزيزي که به او گفتم من، فرصتي ميخواهم
    خبر آورد مرا، ميشود برگردي مدتي باشي، در جمع عزيزان خودت
    نوبت بعد تو را خواهم برد روح من رفت کنار منبر، و به آرامي به واعظ فهماند
    اگر اين جمع مرا ميخواهند فرصتي هست مرا، ميشود برگردم
    من نميدانستم اين همه قلب مرا ميخواهند باعث اين همه غم خواهم شد
    روح من طاقت اين گريه، ندارد هرگز زنده خواهم شد باز
    واعظ آهسته بگفت، معذرت مي خواهم خبري تازه رسيده ست مرا
    گوييا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز خواهرم جيغ کشيد و غش کرد
    و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت يک نفر گفت، که تکليف مرا روشن کن
    اگر او زنده هنوز است، که بايد برويم اگر او مرد، خبر فرماييد، تا که خدمت برسيم
    مجلس ختم عزيزي ديگر، منعقد گرديده رسم ديرين اين است، ما بدانجا برويم، سوگواري بکنيم
    عهد ما نيست، به ديدار کسي، کو زنده ست، دل او شاد کنيم کار ما شادي مرحومان است
    نام تکليف الهي به لبم بود، چه بود؟ آه يادم آمد
    صله مرحومان!!! واعظ آمد پايين، مجلس از دوست تهي گشت، عجيب
    صحبت زنده شدن چون گرديد، ذکر خوبي هايم، همه بر لب خشکيد
    ملک از من پرسيد، پاسخت چيست بگو؟ تو کنون مي آيي؟ يا بدين جمع رفيقان خودت، مي ماني؟
    چه سوال سختي…

اگر از این مطلب لذت بردید و دوست دارید این لذت را با دوستانتان شریک شوید، لینک زیر را کپی و در محل مورد نظر به اشتراک بگذارید. برای کپی کردن لینک در موبایل روی لینک دستت رو نگه دار و بعد کپی کن!

مرگ من

http://ketabava.com/شعر-و-دکلمه/218/مرگ-من

موارد مرتبط

اشتراک گذاری در:

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
(3 رای‌ها)

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید